روان شناسي امضا و عكس گرفتن با هنرمندان
از علاقه تا امضا روی اسکناس!

یادم هست حدود ۸ سال پیش که جناب داریوش پیرنیاکان را به یک جمع بزرگ دانشجویی در باغ منظریه ی تهران دعوت کرده بودم، يك پسر دانشجو مدام دور او چرخ مي زد، امضا هم نگرفت، اما در آخر سر و بعد از آن همه دور خود چرخيدن و در حالي كه پيرنياكان از دست او به ستوه آمده بود، پرسيد: "استاد! چرا آقاي عندليبي ديگر در گروه آوا نيست؟!!" پيرنياكان هم اين گونه جواب اش را داد: "حتماً كاري داشته است، نتوانسته با ما باشد!" از اين نمونه ها زياد ديدم و به همین دلیل تصمیم گرفتم این مطلب را بنویسم. در زمان دیگری در حضور پير و مرشد بازيگري سينماي ايران، عزت ا... انتظامي نشسته بودم و مشغول صحبت بودم، يك جوان بلند بالا و چهارشانه اي كه به او مي آمد حدود ۳۰ سال داشته باشد، گفت:"استاد! امضا!" همين جمله كافي بود تا جناب انتظامي به ستوه بيايد و با صداي به نسبت بلند به او اين گونه بگويد:"پسرم! امضاي من به چه درد تو مي خورد؟ بيا بنشينيم در مورد سينما حرف بزنيم. برو درست را بخوان! دكتر شو. مهندس شو." داستان علاقه مندي به هنر در نوجوانان و جوانان ما، متأسفانه گاهي در همين حد است. بيش از آن كه به اصل هنر و هنرمند بپردازند، به جمع كردن امضاي اين و آن و عكس گرفتن و سؤال كردن هاي بي دليل و بي جا و حتي گاهي مضحك مي پردازند. هر چند تمام اين گزينه ها از روي علاقه شديد و در موارد زيادي متعصبانه اتفاق مي افتد، به هر حال نيازمند بحث و بررسي است. حال اگر اين عمل از سوي يك نوجوان ۱۴-۱۳ ساله انجام شود، تا حدودي توجيه پذير است، اما وقتي همين حركت از سوي يك انسان ۴۰-۳۰ ساله اتفاق مي افتد، چه بايد گفت؟
متأسفانه در خيلي از برنامه هاي هنري و به خصوص موسيقي، امكان ارتباط مستقيم هنرمند با مخاطب اش خيلي وجود ندارد؛ چرا كه تعداد علاقه مندان آن قدر زياد است كه باعث آزردگي جسمي و روحي وي مي شود. از سوي ديگر خيل مشتاقان اين انتظار و توقع را از هنرمند محبوب شان دارند. -البته شخص نگارنده، به عنوان يكي از مديران تهيه ي برنامه هاي موسيقي، هميشه در كنار اجراهاي صحنه اي هنرمندان، برنامه ي نشست و كارگاه آموزشي هم تدارك ديده ام تا امكان ياد شده براي علاقه مندان و فعالان غير تهراني موسيقي پديد آيد. - تلاش براي گرفتن امضا و عكس يادگاري به تنهايي افتخار به حساب نمي آيد، هر چند در مجموع هم به عنوان نشان قهرماني نيست، اما براي آن دسته از افراد كه جز علاقه مندي، دخالت ديگري در هنر ندارند، گرفتن عكس و امضا از هنرمند مورد علاقه شان، حتي اگر او با قيافه ي عبوس در كنار آنها قرار گرفته باشد، معادل چنين نشاني است كه به زعم آنها، به سادگي به دست نمي آيد!
ديدگاه سطحي نگر، يكي از مهم ترين عوامل اصرار بر گرفتن امضا و عكس - البته از نوع اجباري و بي دليل آن!- و طرح پرسش هاي فاقد وجاهت عقلاني از سوي گروهي است كه با وجود علاقه مندي، به چند دليل امكان حضور حقيقي و جدي آنها در عرصه ي هنر فراهم نشده است: ديدگاه و شرايط خانواده، سستي و كاهلي در انجام تكاليف موسيقي و پي گيري نكردن آن با حضور يكي دو جلسه اي، چشم و هم چشمي هاي دوستانه و خانوادگي. شايد در نگاه نخست بررسي روان شناسي اين مسأله، استهزا آميز به نظر بيايد، اما حقيقت آن است كه توجه به همين اصول و امور بديهي است كه راه را براي رسيدن به موفقيت هاي جامع و امور كلي باز مي كند. ذهن وسيع گرا و ايده آل خواه به كوچك ترين جزييات توجه مي كند تا در راه رسيدن به پيروزي هاي فردي و عمومي، از وجود آنها استفاده نمايد. ذهن خردگرا آن قدر توانايي نخواهد داشت كه راه پر پيچ و خم موفقيت را به پايان برساند. بنابراين از همين مسأله ي به ظاهر كوچك عكس و امضاي نامناسب -نامناسب از آن لحاظ كه وقتي با يكي عكس مي گيري، حداقل طرف مقابل بايد راضيباشد و بخندد!- و پرسش هاي نا به جا، ديدگاه افراد را مي توان دريافت، چرا كه ان عكس و امضا يا بعد از مدتي، فراموش مي شود، يا دور ريخته مي شود يا اصلاً به خاطر آن كه بايستي به عنوان مدال افتخار به همه نشان داده شود، گم مي شود، آن هم امضاهايي كه روي اسكناس و دفترچه ي تلفن و جزوه ي دانشجويي درج شده است!!! حال آن كه آدم ژرف انديش، نگرش عميق اش را در همين جا هم نشان مي دهد كه هم خوب تلاش مي كند، هم ذهن اش براي دنبال كردن پرسش هاي منطقي و پر محتوي پويا است و اگر هم عكس بگيرد، مي داند كه هنرمندش راضي است و مي خندد، و امضا هم كه به طور كلي به درد او نمي خورد، نه به درد اين دنياي اش و نه آن دنيا!