از یک اسیر خسته تا حضرت عشق...

 

از یک اسیر خسته تا حضرت عشق...

 

 

     گاهی دلت می خواهد تنها باشی تا خداوندگارت با مضراب الهی خود، ساز جانت را روح نواز بنوازد تا تو پرواز کنی و از من و ما گفتن ها دور شوی. نمی دانم چند وقت بود که دلم می خواست با خودم و خدای خودم تنها باشم و خلوت کنم و از این ما و من گفتن های روزمره به دور. هر چه بیشتر فکر می کنم، بیشتر متوجه می شوم که هنر ما، چقدر از همین عنصر الهی و خلوت با خدای خود، دوری جسته و دور شده است که به همین دلیل هم هست که گذشتگان، تاوان بی معرفتی های امروز را داده اند!!! یک دلیل راه می خواهیم برای هنر و برای همه ی زندگی مان که:

"کار از تو می رود، ای دلیل راه    انصاف می دهیم که از ره فتاده ایم."

     بعد از مدّت ها که از نقد و بررسی و این خوب است و آن بد است گفتن ها خسته شده بودم، وقت کردم که به خدا سری بزنم!!! اتفاقاً هدیه ای هم برای بنده ی حقیر داشت! تقدیم تان می کنم:

 

انگار حادثه ها نظم ندارند!

گاهی از کاهی، کوهی می سازند

و گاهی یک کوه را هیچ هم به حساب نمی آورند!

تو غریب،

من یک اسیر خسته،

که سودای ناخجسته،

هدیه ای بود از قاموس بی ناموس،

ارزانی بر من!

تا که فریادی به گوش جانم رسید:

"هله! بشکن این قفل زندان بی عشقی را."

من معنی پیک را تنها در ذهن دنیامداران خسته از خود یافته بودم،

و حال می دانم:

گاهی یک پیک،

یعنی جان؛

یعنی مراد؛

یعنی خدا؛

یعنی...

پیک لبی می خواهم،

پیک جانی می دهم،

که...

بنگرید!

قیامت همین جا است،

در همین نزدیکی،

نزدیک تر از رگ گردن به شما،

یا جام زهر است ریخته در حلقوم به اصطلاح بر کام دل رسیدگان نامراد

و یا جرعه ی نابی است از می چشمان تو تا مستی بی حساب،

که قیامت من همین است بی قیامت!

آخر یک کرشمه کافی است برای برپایی قیامتی!

یار در خانه بود،

و من چشم به در!

"بگذار تا مقابل روی تو بگذریم"

خداوندگارا!

نعمت قیامت پایدار را

بر من ارزانی دار.

نیک می دانم که می خواهی و می خوانی...

و

خداحافظ ای اسیر خسته!

ای بر در زخم ها نشسته!

ای...

و درود ای نامدارترین نامداران این دیار:

ای حضرت عشق!

 

"شاد و پیروز باشید."

 

کنسرت شجریان در تالار فردوسی اصفهان در فصل پاییز و با بهای گران بلیت، با کدام منطق؟

 

کنسرت شجریان در تالار فردوسی اصفهان و تبریز، در فصل پاییز و با بهای گران بلیت

 

با کدام منطق؟

 

 

      هر چند مایه ی خوشحالی که بعد از سالیان سال، جز تهران، مردم شهرهای دیگر ایران هم اجرای استاد محمدرضا شجریان را از نزدیک ببینند و بشنوند، از حدود یک ماه قبل که داستان برگزاری کنسرت محمدرضا شجریان و گروه آوا را در شهرهای تبریز و اصفهان شنیدم، می دانستم وقتی در شهرهای ایران، کنسرت های تابستانی برای برگزاری در یک مکان به اصطلاح مناسب، مشکل دارند، طبیعی است که اجرای چنین برنامه های بزرگ موسیقی در فصل سرما - حتی اگر اوایل آبان ماه باشد! - چندان معنی دار نمی تواند باشد. حال اگر قرار باشد کنسرت یک استاد با نام و نشان مثل استاد شجریان در فصل نامناسب در تبریز یا اصفهانی برگزار شود که به خودی خود دچار مشکل سالن هستندف آن زمان مشکل نبود سالن نمود صد چندان پیدا می کند. حال به این قضیه اضافه کنید گرانی بی منطق بلیت را که شاید برای تهرانی ها خوب باشد، ولی برای گروه زیادی از علاقه مندان در دیگر شهرها نامناسب جلوه می نماید، گرچه همان تالار وزارت کشور هم در تهران که کنسرت های بزرگ را در آن برگزار می کنند، به درد تنها چیزی که نمی خورد، همین کنسرت هست!

       پوستر کنسرت استاد و گروه را که در اصفهان دیدم، نکته ی جالب دیگری به چشمم آمد که عبارت بود از برگزاری کنسرت در تالار فردوسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد خوراسگان اصفهان!!! معلوم نیست کدام آدم فرهیخته ای و با کدام منطقی، طرح برگزاری این برنامه را در آن داده است، اما بدیهی است خود شجریان هم از دیدن چنین مکانی جا خواهد خورد! آیا اصلاً آقای نوربخش که هم مدیرعامل خانه ی موسیقی و هم سال های سال است که مدیر برنامه های استاد شجریان می باشد، این محل را دیده است که با برگزاری کنسرت در آنجا، موافقت کرده است؟! به هر حال بهتر است برگزارکنندگان به کنسرت ها تنها با یک دیدگاه نگاه نکنند و مسایل مهم تر دیگری هم را مد نظر قرار دهند تا هم شأن و مقام یک استاد حفظ شود و هم احترام مخاطبان و علاقه مندان مورد توجه قرار گیرد که در ظاهر، مسایل فنّی و اجتماعی و فرهنگی در بحث اجرای کنسرت استاد شجریان در اصفهان و تبریز، خیلی ملاک و معیار نبوده است!

 

گفتگوی خیالی با یک هنرمند موسیقی محبوب و محجوب!

 

گفتگوی خیالی با یک هنرمند موسیقی محبوب و محجوب!

 

من از کودکی، دیوانه بودم!

 

 

اشاره: جناب استاد موسیقی ما که ید طولایی در باب مجیزگویی دارند، چون راویان اخبار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار، حکایت معنی دار هنر بی معنی را چنان روایت می کنند که تا مغز استخوان هر بنی بشری، تأثیر نفوذی خود را نشان داده اند و می دهند و خواهند داد. به رسم یادبود و در عالم رؤیا، با این اعجوبه ی آواز گفتگویی ترتیب داده ایم یا به طور کلی ترتیب گفتگو را داده ایم!

س: سلام.

ج: عجب! سلام به روی ماه نشسته ی شما که جان دارد و جان شیرین اش خوش است.

س: خوب هستید؟

ج: سؤال بعدی...

س: آهان! می خواستم ببینم شما از روز ازل چکاره بودید.

ج: راست اش من از روزهای کودکی دیوانه بودم، اما نه دیوانه ی روی تو! فی الکل ساختمان سازی و ساختمان پروری را می دوستیدم؛ یعنی دوست داشتم! در عین حال می خواندم که روزی آجری بر سرم، نزول اجلال فرمودند و آثارش باقی ماند!

س: غریب حال و احوال شگرفی است! کجا به دنیا آمدید؟

ج: فضولی اش تا حدودی به شما نیامده است. حالا هر کجا، چه توفیری برای شما دارد؟ برو فکر نان کن که خربزه آب می باشد!

س: راستی خربزه خورده اید؟

ج: دهکّی! من می دونستم که این سؤال و می پرسی.(به سبک کارتون گالیوری بخوانید!) آخه پسرک مگر مغز خر خورده ای که چنین پرسش های ناموزونی را از من هنرمند می پرسی؟ من که مسؤول باغ وحش نیستم که خربزه بخورم. بروید جانم آن را از فرد مربوطه بپرسید. میندازمت بیرونا!

س:  (این شکلک در مجموع حالت آن زمان مصاحبه کننده را نشان می دهد!) راست می گویید. حرف زیادی نباید بزنم. می گویم جناب استاد! نمی دانم چرا یادم نیست آواز را با چه " آ "یی می نویسند!

ج: ای ول! این شد یک سؤال حسابی! اصلاً کاری نداشته باش که آواز را با چه چیزی می نویسند. مظنه ی زمین در سعادت آباد دست ات هست پسرم؟ راست اش...

س: اوه! سعادت آباد؟ راست اش جز الان که در خدمت شمایم، در کل یادم نمی آید که پایم را از میدان ونک این طرف تر گذاشته باشم! تازه ونک هم برای این که بروم دور میدان اش قدمی بزنم و نفس پولدارهای میانی شهر به مشامم بخورد!

ج: چرا می پری وسط حرف استاد؟! داشتم می گفتم راست اش تا اثر موسیقایی بعدی، به ذهن گرامی ام خطور کرده است که برجکی بسازم حوالی میدان فلان در همان سعادت آباد! فعلاً که خروسکی داریم به اندازه ی کافی برای مان قوقولی قوقو می کند، چه خوش دیدم که او فی الحال بخواند و ما بسازیم!

س: راست می گویید استاد گرانقدر مسلم بدیهی! خروس خوان که می گویند همین است. موسیقی و ساز و آواز سیری چند؟ بهتر است به همین قوقولی قوقوها بسنده نماییم و در عوضش برویم در انتهای عمودی برج شما در منزل ۴۰ متری سکنی گزینیم، اگر که پول آبا و اجدادمان را جمع کنیم البته که شاید بتوانیم آن ۴۰ متر را بخریم که در عین حال چشمم آب نمی خورد.

ج: تو چکار داری گلم؟ تو خوب بنویس که من خوب ام، برج اش با من! یک پیش پرداختی بده، بقیه اش را هم یک کاریش می کنیم. راستی عنوان مصاحبه را چی میخوای بذاری؟

س: من از کودکی دیوانه بودم!!!

( شاید این گفتگوی خیلی کوتاه بعدها ادامه داشته باشد، چرا که استاد بلافاصله رفتند سر اصل مطلب که از هر چه بگذریم سخن دوست بود و خوش تر! فعلاً ببینیم داستان آپارتمان مسکونی ما چه می شود!)

 

استاد! تولدتان خیلی مبارک!

 

 

 

روز غم انگیز شهادت امیر سالکان طریق مرتضوی، تعزیت باد.

 

***

 

استاد! تولدتان خیلی مبارک!

 

 

اشاره: استاد محمدرضا شجریان، متولد مهر ماه است. او اصلاً تولد خود را به یاد ندارد، مگر این که خیل علاقه مندان او آن را به یادش بیاورند! او علاقه مندان اش را دوست دارد و به عشق آنان، می خواند. این را بارها و بارها اثبات کرده است، امّا از جشن تولدهای زیادی هم ناراحت است! شاید او با خود می اندیشد که بهتر است علاقه مندان، به جای یادآوری روز تولدش، مقداری از رفتار و کردارهای هنری او و دیگر برجستگان هنری - البته خوش اخلاق های شان را!- را بیاموزند.

***

نواهای ایرانی:

      اصل تولد گرفتن خوب است و مایه ی شادمانی و شادکامی و دل نگرانی به دو جهت، او که تولد می گیرد و خوراک و تنقلات و شیرینی جات به ما عطا می فرماید و او که هدیه می برد با قیمت گزاف برای حفظ کلاس و آبرو! در عین حال هر دو، از این حرکت، به همان میزان که ناراضی اند، راضی هم هستند!

      میلاد با سعادت هنرمندان را یادآوری کردن، نکوست، اما زیادی از آن یاد نمودن، بد است! فلان هنرمند، در فلان تاریخ به دنیا آمده که کار خوبی کرده است، امّا او یک بار متولد شده و نه، بیشتر! مهم ذات هنر او است که می ماند، والّا جسم او، روزی بر بستر خاک، آرام خواهد گرفت.

      شجریان را دوست دارم، چون او را نماد موسیقی آوازی ایرانی - یا حتّی کلّ موسیقی ایرانی - می دانم. ساعت ها با نوای دلنشین و آوای ملکوتی اش، روزگارم را در خلوت خویش گذرانده ام و در عالم روحانی، به پرواز درآمده ام تا کهکشان ها. در اصل با آواز او به مرحله ی بلوغ فکری و روحانی رسیدم، امّا...

      تا همین یکی دو سال قبل نمی دانستم او متولد چه ماه و روزی است، چون به دردم نمی خورد. حتی یکی از دوستان نزدیک اش، تا تعداد فرزندان اش را به من نگفت، این را هم نمی دانستم، چون باز هم به درد من نمی خورد. با او بودم، نه عکس گرفتم، نه امضا! - و نه تنها من، بلکه تمام آن چند نفری که به قصد گرفتن نکات آموزشی مهم در همان جلسات پیش او آمده بودند. - راست اش ما آدم های ایرانی، در مجموع بیشتر به فکر حاشیه ی هنر و ورزش و هر رشته ای که دوست داریم، هستیم تا به اصل آن. البته این امر از علاقه مندی مفرط ماها سرچشمه می گیرد، اما افراط و تفریط در علاقه ی به هنر، به هیچ وجه درخور هنر و شایسته ی هنرمند نیست.

      این چند روز، با دوستان به هر سایت و وبلاگ که سر زدیم تا خبر تازه ای نصیب مان شود، جز این که امروز تولد استاد شجریان است و در فلان زمان متولد شده است و هنوز هم دارد می خواند، چیزی به دست نیاوردیم! استاد بزرگ ما انگار خیلی و در واقع چند باری، متولد شده اند که همه یادآوری می کنند! - ضمن احترام به همه ی علایق و عواطف قابل تحسین -، دوستی می گفت: استاد! تولدتان خیلی مبارک است ان شاءا...! یادم هست روزی با ایشان تماس گرفتم و درخواست برگزاری یک مراسم بزرگداشت را به او به طور شفاهی گفتم و این امر، بارها تکرار شد، اما او راضی نشد که نشد. در عکس بالا، دست بوسی یک هنرمند طراز اوّل مملکت را در برابر یکی از پیران ماندگار موسیقی ایرانی و زانو زدن در برابر او را می بینید. کاش از هنرمندان مورد علاقه مان، جز تاریخ تولد، چیزهای مفیدتری هم به یادمان می ماند تا در توسعه ی هنر کهن ایرانی و رفتارهای مؤثر هنری، از آن یاری بگیریم. ( بنده ی حقیر خودم یکی از آنانی هستم که حالا حالاها باید از این بزرگان بیاموزم. )                               

موفق و پیروز و سعادتمند باشید.