گفتگوی خیالی با یک هنرمند موسیقی محبوب و محجوب!

 

من از کودکی، دیوانه بودم!

 

 

اشاره: جناب استاد موسیقی ما که ید طولایی در باب مجیزگویی دارند، چون راویان اخبار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار، حکایت معنی دار هنر بی معنی را چنان روایت می کنند که تا مغز استخوان هر بنی بشری، تأثیر نفوذی خود را نشان داده اند و می دهند و خواهند داد. به رسم یادبود و در عالم رؤیا، با این اعجوبه ی آواز گفتگویی ترتیب داده ایم یا به طور کلی ترتیب گفتگو را داده ایم!

س: سلام.

ج: عجب! سلام به روی ماه نشسته ی شما که جان دارد و جان شیرین اش خوش است.

س: خوب هستید؟

ج: سؤال بعدی...

س: آهان! می خواستم ببینم شما از روز ازل چکاره بودید.

ج: راست اش من از روزهای کودکی دیوانه بودم، اما نه دیوانه ی روی تو! فی الکل ساختمان سازی و ساختمان پروری را می دوستیدم؛ یعنی دوست داشتم! در عین حال می خواندم که روزی آجری بر سرم، نزول اجلال فرمودند و آثارش باقی ماند!

س: غریب حال و احوال شگرفی است! کجا به دنیا آمدید؟

ج: فضولی اش تا حدودی به شما نیامده است. حالا هر کجا، چه توفیری برای شما دارد؟ برو فکر نان کن که خربزه آب می باشد!

س: راستی خربزه خورده اید؟

ج: دهکّی! من می دونستم که این سؤال و می پرسی.(به سبک کارتون گالیوری بخوانید!) آخه پسرک مگر مغز خر خورده ای که چنین پرسش های ناموزونی را از من هنرمند می پرسی؟ من که مسؤول باغ وحش نیستم که خربزه بخورم. بروید جانم آن را از فرد مربوطه بپرسید. میندازمت بیرونا!

س:  (این شکلک در مجموع حالت آن زمان مصاحبه کننده را نشان می دهد!) راست می گویید. حرف زیادی نباید بزنم. می گویم جناب استاد! نمی دانم چرا یادم نیست آواز را با چه " آ "یی می نویسند!

ج: ای ول! این شد یک سؤال حسابی! اصلاً کاری نداشته باش که آواز را با چه چیزی می نویسند. مظنه ی زمین در سعادت آباد دست ات هست پسرم؟ راست اش...

س: اوه! سعادت آباد؟ راست اش جز الان که در خدمت شمایم، در کل یادم نمی آید که پایم را از میدان ونک این طرف تر گذاشته باشم! تازه ونک هم برای این که بروم دور میدان اش قدمی بزنم و نفس پولدارهای میانی شهر به مشامم بخورد!

ج: چرا می پری وسط حرف استاد؟! داشتم می گفتم راست اش تا اثر موسیقایی بعدی، به ذهن گرامی ام خطور کرده است که برجکی بسازم حوالی میدان فلان در همان سعادت آباد! فعلاً که خروسکی داریم به اندازه ی کافی برای مان قوقولی قوقو می کند، چه خوش دیدم که او فی الحال بخواند و ما بسازیم!

س: راست می گویید استاد گرانقدر مسلم بدیهی! خروس خوان که می گویند همین است. موسیقی و ساز و آواز سیری چند؟ بهتر است به همین قوقولی قوقوها بسنده نماییم و در عوضش برویم در انتهای عمودی برج شما در منزل ۴۰ متری سکنی گزینیم، اگر که پول آبا و اجدادمان را جمع کنیم البته که شاید بتوانیم آن ۴۰ متر را بخریم که در عین حال چشمم آب نمی خورد.

ج: تو چکار داری گلم؟ تو خوب بنویس که من خوب ام، برج اش با من! یک پیش پرداختی بده، بقیه اش را هم یک کاریش می کنیم. راستی عنوان مصاحبه را چی میخوای بذاری؟

س: من از کودکی دیوانه بودم!!!

( شاید این گفتگوی خیلی کوتاه بعدها ادامه داشته باشد، چرا که استاد بلافاصله رفتند سر اصل مطلب که از هر چه بگذریم سخن دوست بود و خوش تر! فعلاً ببینیم داستان آپارتمان مسکونی ما چه می شود!)