خیلی ها انتظار حضور لطفی را در ایران می کشیدند. چند باری آمد و حتّی یک دو مرتبه با علاقه مندان، بساط دیدار را فراهم نمود، امّا از اجرا خبری نبود. آنهایی که اهل مطالعه ی موسیقایی هستند، به طور حتم مرافعه ی نوشتاری او را با کیوان ساکت بر سر "وزیری" به یاد دارند. در آن مطلب، به نظر می رسید کیوان ساکت که به هر حال به نوعی شاگرد لطفی حساب می شود و کم تجربه تر از او، به مراتب منطقی تر  واصولی تر با قضیه برخورد کرده بود و جوابیه ی مستدلی را ارایه داده بود، حال آن که لطفی، ظاهراً تنها از سر احساس و غرور به نوشتن چند سطر دست زده بود. لطفی در ابتدای ورود بعد از بیست و پنج سال اش به ایران - که بارها وعده ی آن را داده بود! - باز هم جنجال تازه ای به پا کرد! این بار یقه ی کمانچه نوازان را گرفت، گویی خودش جدّ اندر جد کمانچه نواز بوده است!

      جناب لطفی! استاد لطفی! با کدام اصل و معیار، دوستان هنرمند و حتّی شاگردان خود را از دور خود می پراکنید؟ بنده در مقام یک شاگرد هنری، در آن حوزه، توانایی بحث ندارم، چرا که هنوز حتّی در حد مقام یک شاگرد هم نیستم و فقط یک شنونده ی حرفه ای هستم، امّا آدم که هستم! می فهمم و می دانم که این کار، اشتباه محض بود و همه را در بدو ورودتان به وطن، آن هم بعد از بیشتر از دو دهه، ضد خود شوراندید. آیا جز این نتیجه ای حاصل شد؟ آیا شما بزرگ تر شدید؟ آیا به علم جوانان علاقه مند به موسیقی اضافه شد یا آنها هم به این نتیجه رسیدند که وای به حال موسیقی که بزرگان اش این گونه به بحث و جدل و دعوای بی معنا می پردازند؟! تمام آنهایی که سال ها در مکتب بزرگان موسیقی این مملکت، آموختند و آموختند و آموختند، هیچ نیستند و فقط یک نفر همه چیز است؟! نه! جناب استاد لطفی! شما اشتباه کردید.

      نمی خواستم این مطلب را بنویسم، امّا گویی ناراحتی به من و بقیه فشار می آورد. موسیقی ما آن قدر خودش درگیری دارد که اگر قرار باشد، خود هنرمند موسیقی هم مثال "از ماست که بر ما است" باشد، دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند و همین هم که هست، به دست باد می افتد و خیال آنانی که می خواهند موسیقی نابود شود، به طور کلّی راحت می شود! مگر جوانان با دین و ایمان آندلس آن زمان، چطور نابود شدند؟ خودشان، خودشان را نابود کردند و خواست های دشمن شان را به دست خودشان در سرزمین خودشان، پیاده کردند و همان شد که دیگر نامی از آندلس باقی نماند و سرزمین شان به دست خویش، به مستعمره ای تبدیل کردند. آیا دوست دارید موسیقی ما هم به مستعمره ی کامل تبدیل شود؟ اگر این گونه است که باید همیشه، همین فتواهای موسیقایی را صادر نمایید تا این مسیر نابودی طی شود و همه به جان هم بیافتند! یک نخ کبریت شعله ور، به راحتی باغ سرسبزی را که سال ها، باغبان اش برای آن زحمت کشیده است، می تواند بر باد فنا دهد. نخ کبریت شعله ور برای نابودی باغ موسیقی هم جز همین مباحث بی دلیل و بی سما نمی تواند باشد.

      قبل از کنسرت تان در نیاوران تهران، نوشتم که امیدواریم لطفی، همان گونه که مردم، مشتاقانه برای اجرای او بلیت گران می خرند، او هم این علاقه مندی را پاس بدارد و با جان و دل بنوازدف همان گونه که در سوییس و فرانسه و آلمان و ... برای غیر ایرانی ها نواخت. امّا انگار آنها زبان فارسی و ساز ایرانی را بیشتر می فهمیده اند که درست مثل همان حکایت صادر کردن میوه های خوب کشور به خارج و نگه داشتن بدهایش برای خودمان، شما هم میوه های دورانداز را برای ملّت خودتان نگه داشتید. مگر اینان از اروپایی ها به لحاظ درک و فهم چیزی کم داشتند؟ می دانید چقدر در صف خرید بلیت و کنسرت شما در آن گرما، معطل شدند؟ اصلاً از آنان چیزی در این زمینه پرسیدید؟ آیا صحنه ی کنسرت جای اجراهای مجلسی چند نفره هست؟ پس حرمت مخاطب و تماشاگر مشتاق فهمیده چه می شود؟ به طور یقین می دانید که آنانی که می آیند کنسرت لطفی را ببینند، از هنر و موسیقی و عشق، خیلی چیرها می فهمند، حتّی بیشتر از اروپایی ها. عرفان، به همین چیزها است. عرفان، سر و صدا نیست، عمل است به آن چه که کل آن، عرفان را می سازد و به شناخت خداوند ختم می شود. خداوند هنر را آفریده است که باید آن را محترم شمرد، آن گونه که همین مردم علاقه مند را هم. عرفان خیلی چیزها هست و خیلی چیزها هم نیست!

      جناب لطفی! استاد لطفی! حق مردم مملکت خود را و حق هم وطنانتان را به هیچ وجه ادا نکردید. شما مدیون این مردم اید و ما به انتظار جبران می مانیم و می دانیم که شما، لطفی هستید و لطف تان در عرصه ی موسیقی، شامل حال این مشتاقان وارسته خواهد شد. امیدواریم. درضمن بنده ی کوچک را ببخشایید، ولیکن حقیقت اش بنده و دیگر جوانان، مشتاق پندهای اخلاقی و هنری هستیم، نه دعوای رسانه ای بی منطق.