با درود بعد از ماه ها!

       زمانی این وبلاگ، یعنی "نواهای ایرانی" کبکبه و دبدبه ای برای خود داشت! نشست های مجازی و حقیقی و بزن و بکوب ها و رفت و آمدهایی داشت! خدا همگی مان را از شرّ فیسبوک خلاص کند که باعث دوری شدید از وبلاگ نویسی شد. البته واقعاً در این مدّت، نمی دانستم که چه چیزی هم باید بنویسم که فایده داشته باشد، چون حرف های گفتنی را بارها گفته ایم و دیگر داستانی نیست که بخواهیم بگوییم آن هم در عالم هنر. به هر حال بد ندیدم از این پس و همان طور که گفتم بعد از مدت ها دوری از عرصه وبلاگ نویسی بیشتر به ارایه شعرها و نقدهایم بپردازم تا باز هم پذیرای دوستان قدیمی و تازه ای باشم.

مانا باشید.

زارعی

------------------------------------------------------

قطعه ادبی "رعد و برق" را در حالی سرودم که شهرمان مملو از برق های آتشین و غرش های مهیب رعد و برق بود!

***

رعد و برق

            
رعد و برق!
هان!
برای چه فریاد می کشی؟
رعدت،
غریو به جامانده از کدامین جان بی پناه است؟
و برقت،
آتش کدامین آه بی نوا؟

رعد و برق!
هان!
غرش کن؛
غرش کن
که طنین نای سوخته ای؛
فریاد زن
که امتداد خشم فرورفته در خود تنیده ای؛

رعد و برق!
آی...!
نوری که می زنی،
به کجای تاریکی لحظه های انسداد نفس ها بتابد
و کدام ماهِ در پشتِ سیاهی های شب مانده را
به تابیدن فراخواند؟

رعد و برق!
آی...!
نعره های آتشین تو ،
بسان زلزله های سرخوش زمین است
که پر غرور،
هدیه می دهد به آشیانه هر کس و ناکس
ویرانی را !


رعد و برق!
هان!
وقت است؛
وقت است
که به نور تقدیم شوند
از جان،
آن غرش های پر التهاب کهکشان های بی صدا؛
بگذار،
بگذار:
نور با تو باشد و تو با نور،
نه تو در انتهای نور!
بگذار ،
بگذار:
بشنوند غریو درخشان آرزوهای ناب بر جای مانده ات را
آن مردمکان درخود مانده در هم لولیده بی اشتیاق
که هیچ گاه نور فریادهایت را ندیده اند
و فریادهای نورت را نشنیده؛

ای رعد و برق!